دین آرامش بخش ما

رویای هزار ساله ی من! تعبیر شو...
  • خانه 

کوله باری پر از خالی

11 خرداد 1398 توسط شیدا صدیق «دین آرامشبخش»

در جمع صمیمانه دوستاش نشسته بود که خیلی خودمانی از هر دری غیبت میکردند، با خودش گفت:«خب چیکار میتونم بکنم؟ دوستامن، چی بهشون بگم اخه، شنیدم اگه نتونستی متوقفشون کنی ، لااقل باید پاشی مجلسو ترک کنی، ولی خب اخه من چیجوری یهو پاشم بیرون بیرون؟ نمیگن دختره خل شده, یهو بی مقدمه پا شد رفت؟»
صحبت و‌غیبت که به موضوع سحر کشیده شد ، ته دلش یک ذوق پنهان پدید آمد، آخ که چه دل پر خونی از دستش داشت…
بدون اینکه خودش هم بفهمد حالا خودش هم یکه تاز میدان شده بود و‌میگفت و میگفت…


باز هم جروبحث … دیوارهای خانه انگار مثل قفس شده بود. این صدای خودش بود که هر لحظه بلندتر و عصبی تر می شد…
نگاهی به سقف اتاقش کرد و‌گفت : خدایا کلافه شدم… صورتش گر گرفته بود یکی او میگفت و یکی دیگری… نمی خواست کم بیاورد… صدایش بالا رفته بود، چهره ش زشت شده بود، تپش قلب و عصبانیت او را از حال عادی خارج کرده بود …
در آن لحظه ها کجا یادش می ماند آموزه های نابی که بارها خوانده بود:
ملایم باش
مکث چند دقیقه ای داشته باش
غضب ایمان را فاسد می کند
خشم، عقل را زائل میکند
گذشت کن
صبر جمیل کن…


تمام آن جمله های خوشرنگ و لعاب و پر مفهومی که انگار آمده بودند تا در کتاب ها جا خوش کنند، نه وسط روزمرگی های زندگی…

یا در مهمانی شلوغ و پر سروصدا، تا میتوانست حرف زد ، لغو و بی معنی…
حتی بدون اینکه لازم باشد ، انگار کلمات بود که رگباری و بدون فکر از دهانش به بیرون می ریخت…
و شب که به خانه برگشت چقدر پشیمان بود از حرف های بی فایده ای که فقط متانت و وقارش را از او‌گرفته بود و هیچ سودی عایدش نکرده بود…

تعببرات زیبا ی هزار بار خوانده شده جلوی چشمانش رژه می رفتند:
سکوت سنجیده
عن الغو معرضون
صمت، عبادت است
پرحرفی سبب هزاران اشتباه می شود

و حتی حرف قدیمی مادربزرگ که اول هر حرفی را هفت بار بجو در دهانت بعد بگو…

سر سجاده مخملی آرامشبخشش نشسته. و به هزار پله ای فکر میکند که آرزو داشت از آ ن بالا برود و اوج بگیرد اما هر بار که سه پله بالا رفت، ده پله پایین آمد…
به دل ساده اش که همیشه ی خدا میخواست خوب باشد اما…

و به کوله بار سوراخی که هر بار با هزار سختی پرش کرد اما …

بی اختیار با نم اشکی زمزمه کرد: «خدایا تسلیم! قبول! من حریف نفسم نمیشم… تا تو عنایت نکنی نمیشه… از خودت و قدرت مطلقت میخوام که منو از شر نفس سرکش نجاتم بدی…
بی اختیار شعری را زیر لب زمزمه کرد:
باز خر ما را از این نفس پلید
کاردش تا استخوان ما رسید…

کتاب #صحیفه _سجادیه را باز میکند:

لا تُخَلِّ فِی ذَلِک بَینَ نُفُوسِنَا وَ اخْتِیارِهَا، فَإِنَّهَا مُخْتَارَةٌ لِلْبَاطِلِ إِلَّا مَا وَفَّقْتَ، أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمْتَ (دعای نهم، فراز چهارم)

در امور، ما را به خود و به اختیار خویش رها مساز که نفسْ انتخاب‌کننده باطل است مگر آنکه تواَش توفیق دهی و پیوسته به بدی فرمان دهد، مگر آنکه تواَش رحمت آوری…


#به_قلم_خودم
#دین_آرامشبخش_ما
#صحیفه_سجادیه
#صحیفه #به_قلم_شیدا_صدیق

1559351831images.jpeg

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 1 نظر

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(1)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
1 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)

موضوعات: بدون موضوع لینک ثابت

نظر از: حسنی [بازدید کننده]
حسنی
5 stars

سلام عزیزم
تشکر از شما

1398/03/11 @ 13:49


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

دین آرامش بخش ما

خودت را تصور کن در یک محیط آرامش بخش، نشسته ای و به دور از قیل و قال های عالم، می خواهی جرعه، جرعه نور بنوشی از فنجان عشق. نگاهی به نوشته های زیر بینداز...شاید پیام انرژی مثبتی که قرار است به تو برسد، لای همین واژه ها بیابی... به قلم خودم نوشته ام و با دلگرمی به سوگند زیبای خداوند به قلم «ن والقلم و ما یسطرون» عاشقانه های معنوی ام را قلم زدم. تمام سعیم این بوده که پیامی از حضرت دوست باشد و لاغیر. زیرا این جمله قدیمی اول قصه ها، واقعا حقیقت دارد که: «غیر» از خدا! هیچکس نبود... سعدی چه زیبا می گوید: «هر چه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم»**************** (کپی بدون ذکر منبع، جایز نیست)

آخرین مطالب

  • به آغوش گرمت نیاز دارم...
  • کنار چای تلخت دو حبه قند بگذار
  • شارژ روحی از جنس دریاچه
  • جذاب و دوست داشتنی شبیه «بیب بیب»
  • کاش نمی فهمیدم...
  • هیچکس دلش برایت تنگ نمی شود
  • لطفا به عطر من دست نزن!
  • قشنگ شدن جسمی و روحی
  • اصلا خوب نیست
  • بلدی کاری کنی خوشمزه بگذره؟!
  • عالیجناب! حالا چون شمائید...
  • مواظب خرده شیشه ها باش!
  • چقدر ازش خوشم می آمد
  • فال قهوه تلخ
  • دختر کوچولویی با چشمان بارانی
  • چرا به من کمک کردی؟!
  • مرگ یک بار! شیون یک بار!
  • ترسیم مثلث عشقی
  • شاید یک روز بفهمم...
  • حافظ! لطفا غزلت را عوض کن!!!
  • روانشناسی رنگها (چه رنگی را دوست داری)؟
  • عکسهای لایک خور اینستا
  • نذر عجیبی که به شدت جواب میدهد
  • انرژی مثبت
  • بلد نیستیم!
  • من هم کم مقصر نبودم!
  • راز خوشبختی واقعی!
  • "حلالم کن" کافی نیست!
  • تکنیک های جذاب همسرداری!
  • ببخشید! منظوری نداشتم!
  • "سنگ رو یخ شدن" هم حدی دارد!
  • میخواهم این راز درگوشی را فاش کنم!
  • تو یک نفر!
  • جمع کن با این دختر تربیت کردنت!
  • مهم های نا مهم! نا مهم های مهم!
  • پنج دقیقه زیاد است؟!
  • خودت شعرت را بساز!
  • انگشتر سحرآمیز را دستت کن!
  • آیا هنوز چشمان الناز، غمگین است؟!
  • منعطف و سازگار مثل پتیر پیتزای کش دار
  • این دیگر اصلا منصفانه نیست!
  • خوش طعم ترین چاشنی دنیا
  • همین دلخوشی های کوچولو را هم از آدم می گیرند!
  • سیاست زنانه داشتن!
  • من زن پر توقعی نیستم!
  • یعنی این لیلی مهره مار داره؟!
  • گوشواره فیروزه ای هدیه یک عاشق خجالتی!
  • حقیقت آرام سازی ذهن و مراقبه
  • داستانی عجیب برای شروع تحول مثبت
  • شد، شد! نشد، نشد!!!

جستجو

آرشیوها

  • خرداد 1399 (19)
  • اردیبهشت 1399 (35)
  • فروردین 1399 (15)
  • اسفند 1398 (19)
  • دی 1398 (5)
  • آذر 1398 (5)
  • آبان 1398 (5)
  • مهر 1398 (9)
  • شهریور 1398 (7)
  • مرداد 1398 (23)
  • تیر 1398 (24)
  • خرداد 1398 (32)
  • بیشتر...
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس